|
ملل ساکن
ایران از جمله
ملت تورک را از
ستم ملی برهانید
2- نوشته يکی
از
نژادپرستان
فارس به نام
دکتر «امير
حسين خنجی»
يکی از
اساتيد
دانشگاههای
ايران
http://www.azadtribun.net/x589.htm
آذربایجانیها
یونجه
میخورند و
باید ایران را
آباد کنند!
دكتر؟؟؟!!!...
اميرحسين
خنجی (استاد
دانشگاه و محقق)
توضیح
سایت آذیورد:
آشنایی با
نظرات
دشمنان قسم
خورده آذربایجان
و تشنه به خون
ملت شریف
تورک
آذربایجان
معروف به «پان
ایرانیستها»
(نظیر محمد
ابراهيم
باستانی
پاريزی،
کاوه بيات، پورجوادی،
هرميداس
باوند،
افشين
جعفرزاده، محمود
بنی هاشم،
پرويز
ورجاوند،
ايرج افشار،
سيد حسن امين،
انور خامنه
ای، محمد
آخوندی،
امیرحسین خنجی،
عنايت الله
رضا، پيروز
مجتهدزاده،
کاظم آذری،
اعظم زنگنه،
جلال محمدی،
عطاالله مهاجرانی،
صادق
زیباکلام،
محمدرضا
خاتمی، اسدالله
مبشری،
ابراهیم
یزدی، احمد
زیدآبادی، ناصر
همایون، علی
بلوکباشی،
هوشنگ طالع،
عباس امیرانتظام،
نظام الدین
موحد، کوروش
زعیم، عزت
الله سحابی،
ادیب
برومند،
ناصر فربد،
لیلا آریانپور،
فرشید
افشار، حمید
احمدی،
مرتضی ثابت فر،
علی دهباشی،
شاهین
سپنتا، عیسی
خان حاتمی و...
که هنوز در
اوهام «زبان
واحد، ملت
واحد و کشور
واحد» گیر
کرده اند و
عمر بی حاصل
خود را صرف
توهین و
اهانت به
بشریت نموده
و ملل روی
زمین «الخصوص
دو ملت غیور و
آزاده تورک و
عرب» را پست و
نژاد
اصیل؟؟؟!!!...
آریایی را
برتر از همه دانسته
اند و در
تفکرات
فاشیزمی دست
هرچه هیتلر
است را از پشت
بسته اند و
اینان وارث
تمدن درخشان؟؟؟!!!...
ایرانی هستند
که
خوشبختانه
نسل شومشان
هم رو به
انقراض است)
چندان خالی
از لطف نیست.
شما خواننده
محترم اگر
نتوانسته
اید از
تعطیلات آخر
هفته بخوبی استفاده
کنید، اکنون
میتوانید در
کنار خانواده
و با خواندن
خزعبلات و
اراجیف ذیل
دقایقی را
سرگرم شوید و
کلی بخندید.
به اتفاق هم
نوشته ذیل را
میخوانیم.
هرچند
سخن نهفته
بهتر / وين
گفته كه شد
نگفته بهتر
ليكن
به سبيل
كاردانی / بیغيرتی
است بیزبانی
آنچه
مرا به
نگاشتن اين
نامه واداشت
مقاله ای
بود كه همين
دوشنبه در وبگاه
«ايران امروز»
انتشار
يافته به قلم
آقای ماشاالله
رزمی با
عنوان «مسئله
ملی
آذربايجان».
مرا وقتی
عنوان اين
نوشتار ديدمی
و هنوز متنش
را نگشوده
بودم با خود
انديشيدمی
كه حتما میبايست
درباره
جمهوری
آذربايجان؟!
بوده باشد كه
نام اصليش را
اران و شروان
بوده و روسیها
كه آن سرزمين
هميشه
ايرانی را از
قاجاریها
گرفته بودند
نامش را به
هدف خاصی و با
چشمی كه به
بلعيدن آذربايجان
داشتند عوض
كردند. ولی
وقتی وارد متن
شدم و شروع به
خواندن
كردما
دريافتمی كه
انگاری
موضوع
هدفداری است
در ارتباط با
سرنوشت میهنمان.
پس برآن شدمی
تا به حد
توانم بر
حقايق
تاريخی
مسَلّم و
انكارناپذيری
اندكی روشنی
بيفكنمی.
درباره
خاستگاه
اقوام وحشی
ترك اطلاعات
بسندهئی از
منابع
تاريخی در
دستان است.
اين منابع گويند
كه
سرزمينهای
پست تركنشين
در قرنهای
هفتم و هشتم
ميلادی در
ماورای مرزهای
شرقی و شمالی
ايران، يعنی
سرزمينهای آن
سوی
سيردريا و
اطراف
درياچهی
خوارزم و
بيابانهای
شرقی و شمالی
دريای
مازندران و
سرزمينهای
ماورای
قفقاز بوده
است، و ايرانیها
همهی آن
سرزمينها را
«تركستان» میناميدهاند.
در قرن اول
هجری كه
ايران در
سلطهی
عربهای وحشی
بوده فقط در
سرزمينهای
شرق سيردريا
با مركزيت
كاشغر (اكنون
غرب چين) و
سرزمين
كوچكی در
شمال كوههای
قفقاز از
وجود دولت گزارش
به دست داده
شده است. بقيهی
جماعات وحشی
ترك در
سرزمينهای
پهناورشان در
قبايل
پراكنده و
بيابانگرد و
متنقل میزيستهاند
و هيچ نظام
سياسی
منسجمی
نداشته و
دارای هيچ
وطن مشخصی
نبودهاند.
لفظ
«ترك» در منابع
اوليهی
عربی كه از
فتوحات عرب
در ايران سخن
گفتهاندی
بر قومی
اطلاق شده كه
اكنون پشتون
ناميده میشوند
و اين اسم در
ارتباط با
كابل و
كابلشاه زندپيل
و مردم
كابلستان
آمده است.
البته اين خلط
نام از يك
اشتباه
گزارشگران
عرب آمده كه
«توران» و
«تركان» را
شنيده و با هم
اشتباه
گرفتهاندی،
زيرا پشتونها
كه در
كابلستان از
حد كابل و
قندهار تا
پشاور و
كويتهی
امروزی
جاگير بودهاند
و دنبالههايشان
به شهرری میرسيده
كه در منابع
عربی با نام
«قصدار» از آن
ياد شده (و
تلفظ اصليش
گم شده) را
ايرانیها
«توران» میناميدهاندی،
و به نظر میرسد
كه بخشی از
همان آريائیهای
اصیل موسوم
به «تورهيا»
(توره + علامت
جمع) بوده
باشند كه در
تواريخ داستانی
ما ا زآنها
سخن رفته است.
بعدها كه عربها
سيستان تا
غزنی را
گرفتندی و بر
سرزمين سِند
نيز دست
يافتندی با
تورانیهای
پشتون
آشنائی
بيشتر
يافته،
اشتباهشان
را تصحيح
كردندی و
مردمی كه در
منطقهی
شمالغرب
پاكستان
امروزی ساكن
بودندی را به درستی
توران
ناميدندی. در
تقسيمات
جغرافيائی
كه عربها از
سرزمينهای
تحت سلطهشان
كردندی،
قصدار مركز
سرزمين
توران بود و اين
همان قصدار
است كه رابعهی
قصداری از آن
برخاسته است
(دوشيزهی
نامدار
ادبيات
عرفانی ما،
بزرگزادهئی
كه به جرم
عاشقی به
گرمابهاش
افكندندی و
رگ دستش را
زدندی تا
بميرد و او انگشتش
را قلم و خونش
را مركب كرد و
بر ديوارِ گرمابه
سرودِ سرخِ
عشق نگاشت).
اين
توضيح را از
آنرو آوردم
تا اشتباه
اديبان
فارسیزبانِ
خودمان را
نيز باز
نموده باشمی
كه در اواخر
عهد سامانی
«توران» و
«تركان» را به
تأثير از
منابعِ
اوليهی
عربها بهجای
هم بهكار
بردهاندی،
تا جائی كه
فردوسی نيز
دچار اين
درهم آميزی
نامها شده
است؛ و از آن پس
تا امروز
توران را به
مفهوم نژاد
ترك به كار
میبرندی.
منابع
تاريخی به ما
اطلاع میدهندی
كه همراه با
حملهی عرب
به ايران و
فروپاشی
شهنشاهی
ساسانی نخستين
خزشهای
جماعات وحشی
ترك به درون
سرزمينِ ايرانینشينِ
سغد از
ماورای
سيردريا از
يكسو و به
درون
سرزمينِ
ايرانینشينِ
هيركانيا (كه
اكنون نيمی
از
تركمنستان را
شامل میشود)
از سوی ديگر
رخ داد. در
همين زمان
تركان ماورای
قفقاز - كه
ارانیها به آنها
خزر میگفتندی،
تلاشهائی
برای خیزش به
درون سرزمينِ
ايرانینشينِ
اران و شروان
(جمهوری
آذربايجانِ
كنونی) انجام
دادندی و چند
تلاشِ آنها
توسط سپاهيان
خلافتِ عربی
به كمك خود
ايرانیها
به عقب زده شد.
بعنوان
نمونهئی از
تلاش يك خیزش
بزرگ به درون
اران و شروان گزارشی
میگويدی كه
درسال ١٧٨
هجری
خورشيدی يك
جمع بزرگ از
خزرها كه
رئيسشان
خاقان
ناميده میشد
از
گذرگاههای
قفقاز به درون
اران سرازير
شدند و دست به
تخريب و
كشتار زدندی.
خازم ابن خُزَيمه
را هارونالرشيد
به منطقه
فرستاد و او
آنها را
بيرون راند و
دربندهای
كوهستانی
قفقاز را
بازسازی كرد.
اين گزارش را
میتوان در
ارتباط با
تحريكات
دولت بيزانس
(روم شرقی) در
جهت ايجادِ
دردسر برای
خليفه در
مرزهای
شمالی كشورش
بازخوانی
كرد كه
داستانش
دراز میشودی
و میتوان
آنرا با
تلاشهای
رومیها
برای بازپس
گيری
ارمنستان و
بخشهائی از
آناتولی كه
در اشغال
عربهای وحشی
بود ارتباط
دادی.
اما
در سمت ديگر
ايران، در پی
نابسامانیهای
ناشی از
فروپاشی
شهنشاهی
ساسانی و بیدفاع
ماندن
مرزهای شرقی
و شمالی
كشور، تا اواخر
قرن نخست
هجری
بخشهائی از
سرزمينهای
ايرانینشين
در شرق سغد تا
سمرقند و بخش
بزرگی از هيركانيا
تا نزديكیهای
گرگان كنونی
به اشغال
تركان وحشی
خزنده درآمده
بود. در
قرنهای سوم و
چهارم هجری
چندين مهاجرت
جماعات
مسلمانشدهی
ترك از
ماورای
سيحون و
اطراف
درياچهی
خوارزم به
درون سغد و
خوارزم و
هيركانيا
گزارش شده
است، كه در يك مورد
سخن از
صدهزار
خرگاه است كه
خود را به امير
سامانی میفروشند
و با اجازهی
امير سامانی
در
بيابانهای
سغد و خوارزم
و هيركانيا
اسكان میيابند
و
فرزندانشان
به عنوان
غلام، مملوك
و خدمتگذار
حرمسرا وارد
ارتش سامانی
میشوند. پس
از آن خیزش
بزرگ تركان
به درون سغد
در اواخر
دوران
سامانی صورت
گرفت كه به
براندازی
دولت سامانی
توسط
مهاجمان
وحشی ترك و
تشكيل حاكميت
بدوی ترك در
سرزمينهای
ايرانینشين
سمرقند و
بخارا
انجاميد.
داستانهای
كهن ايرانی
كه از جنگهای
ايرانيان و تركان
سخن میگويند
مربوط به
تلاشهای
تركان وحشی
ماورای سيحون
و بيابانهای
شرقی دريای
مازندران به
خیزش به درون
سغد و
هيركانيا، و
بازدارندگی
آنها توسط
نيروهای
پارتيان و
سپس
ساسانيان
است و اين
تلاشها
سرانجام در
زمان اميران
والامقام
سامانی
كامياب شد.
با
تشكيل سلطنت
غزنوی كه
برای ادامهی
«جهاد» در
هندوستان به
سرباز ترك
نياز داشت، مرزهای
ايران بيش از
پيش بر
خیزشهای
تركان گشوده
شد. هم در زمان
محمود غزنوی
بود كه طوايف
بزرگ وحشی
اوغوز
درياچهی
خوارزم را
دور زده به
بيايانهای
غربی آمودريا
(اكنون
اواسطِ
تركمنستان)
وارد شدند. در
اواخر سلطنت
محمود غزنوی
يكدستهی
چند هزار
نفری از
اوغوزها از
راه
استراباد و
ری تا اصفهان
رفتند و از
آنجا برگشته
راه شمال در
پيش گرفته به
آذربايجان
رسيدندی. اما
در رخدادهای
بعدی از حضور
اينها در
آذربايجان خبری
به دست داده
نشده است و چه
بسا كه آنها
آذربايجان
را زير پا
نهاده وارد
آناتولی شده باشند،
زيرا كه در
سرزمينهای
مسيحینشين
آناتولی
امكان جهاد
فراهم بود و
از راه جهاد
میشد زمين و
ثروت و زن و
دختر حاصل
كرد. (داستان
جهاد تركان
مهاجر در
آناتولی از
قرن پنجم
هجری تا
تشكيل و
تحكيم دولت
عثمانی
سراسر داستان
كشتارها و
قتل و عام ها
است كه
سرانجام به
مسلمان و تركزبان
شدن اجباری
بقايای
بوميان
آناتولی انجاميد.)
مشخصا و به
طور قطع و
حتم، تا
پايان قرن
چهارم هجری
خورشيدی هيچ
نشانی از
وجود تركان
در
آذربايجان و
اران و شروان
نيست.
گزارشهای
بسيار زيادی
از جنگها و درگيريها
بر سر رياست
در
آذربايجان
در قرنهای
سوم و چهارم
هجری در دست
است با نام و
نشان سران
سپاه و نيز
رقيبان
قدرت، ولی در
هيچ كدام
سخنی از حضور
هيچ عنصر ترك
به ميان
نيامده است.
تنها موردی
كه از حضور
ترك در اوائل
قرن سوم هجری
به دست داده
شده كه در
ارتباط با
قيام بابك
خرمدين است.
يعنی چون
چندين لشكر
را بابك در
عرض چند سال
درهم كوبيده
بود خليفه
معتصم تصميم
گرفت كه سپاه
غلامان ترك
خودش را
همراه يك از
غلامانش به
نام بغا كه
افسر
بلندپايهئی
شده بود
اعزام كند و
اين نيز در
جای خود خبر از
آن دارد كه
ايرانیهای
ارتش خليفه
نمیخواستهاند
بابك كه
ايرانی و
ايرانینژاد
و آریایی اصل
بوده و برضد
عرب میجنگيده
از ميان
برداشته شود
و عربهای
ارتش نيز
چونكه وقتی
شكست میيافتهاند
بابك همهشان
را میكشته
است خليفه به ناچار
غلامان ترك
خودش را گسيل
كرده است. اين تنها
گزارش از حضور
موقت ترك در
آذربايجان
پيش از عهد
سلجوقی است
كه اين نيز
كوتاه مدت
بوده، يعنی
لشكر اعزامی
بوده و در
آذربايجان
ماندگار
نشده و به زودی
به بغداد
برگشته است.
در
زمان مسعود
پسر محمود
غزنوی خیزش
بزرگ طوايف
وحشی اوغوز
به درون
بيابانهای
غربی آمودريا
صورت گرفت كه
به زودی به
مرو و سرخس
رسيدندی و
چيزی نگذشت كه
خراسان را از
دست مسعود
گرفته در
نيشابور سلطنت
سلجوقی را
بنياد
نهادند و به زودی
سراسر ايران
را گرفتند. با
تشكيل
امپراتوری
سلجوقی كه
ايران و عراق
و شام و نيمی
از آناتولی
را شامل میشد،
خیزش متوالی
جماعات وحشی ترك
از
بيابانهای
دور به درون
مرزهای
ايران استمرار
يافت و از
آنجا كه
آذربايجان و
اران و شروان
حاصلخيزترين
سرزمينهای
ايران بودندی
جهت مهاجرت
جماعتهای
خزندهی ترك
بيشتر به سوی
اين
سرزمينها
بود. از همين راه
بود كه
جماعتهای
انبوهی از
تركانِ وحشی
بهطور
پيوسته و
مداوم به
درون
آناتولی
سرازير
شدندی و همينها
بودند كه
درآينده
دولتكهای
موسوم به
سلجوقیهای
روم را تشكيل
دادندی و
زمينهساز
تشكيل دولت
اوغوزهای
عثمانی
شدندی كه قبيلهشان
در زمانی از
قرن هفتم
هجری به درون
آناتولی
رسيد.
بنابر
رسمی كه از
زمان سامانیها
معمول شده
بود، تركان
مهاجر و
نومسلمان پس
از آنكه در
جائی از
ايران اسكان
میيافتند،
رؤسايشان
فرزندانشان
را به معلمان ايرانی
میسپردند
تا زبان
ايرانی را به
آنها
بياموزندی و
معمولا بر
روی
فرزندانشان
كه در ايران
به دنيا میآمدند
اسم ايرانی
مینهادندی.
از اينرو ما وقتی
گزارشهای
تاريخی
مهاجرتهای
تركان وحشی به
درون ايران
متمدن را
دنبال میكنيم،
میبينيم كه
نخستين
مهاجرها
اسمهای تركی
دارند و
نومسلمانند،
ولی
فرزندانشان
اسمهای ايرانی
دارندی و
فرزندان
رؤسايشان
باسواد شدهاندی
و به زبان
اصیل و متمدن
فارسی سخن میگويندی.
اين وضعيت در
تمام دوران
دو قرنهی
سلطنت
اوغوزها تا
يورش مغولان
وحشی برقرار بودی
و تركان
مهاجر برای
آنكه ايرانی
شوندی اسلام
و زبان
ايرانی و اسم
ايرانی
(نامهای شهنامهئی)
اتخاذ میكردندی.
همهی منابع
تاريخی كه
دربارهی
دوران سلطنت
سلجوقیها
تا حملهی
مغول در دست
است شاهد اين
مدعا است.
تركان
مغول كه قرن
هفتم هجری
خورشيدی با
تهاجم آنها
به ايران
آغاز شدی، در
آغاز نه به
قصد مهاجرت
به درون
ايران بلكه
به قصد
تاراجگری، غارت
و بازگشت به
ديار خودشان
آمده بودند و
به همين خاطر
هم از زمان
حملهی
چنگيز به
ايران برای
بيش از سه دهه
همواره
مشغول آمدن و
برگشتن و
تخريب و كشتار
و تاراج
بودندی و اين
تنها هدفی
بود كه برای
يورشهای خود
تعيين كرده
بودندی.
با
دومين يورشِ
بزرگ مغولان
به همراه
هولاكوخان
(كه سومين
دورِ خیزش
بزرگ تركان
وحشی به درون
ايران بود)
ماندگاری
مغولان در
ايران آغاز
شد. ايرانیها
كه در خلال
نزديك به
چهار دهه همهی
هستی خويش را
به مغولان
باخته بودند
و از چندين
مركز بزرگ
تمدنیشان
جز داستان و
سوگنامه
نمانده بود،
تنها راه
نجات آنچه
برايشان
مانده بود را
در فرمانبری
اجباری از
هولاكو و
تشويق او به
تشكيل سلطنت
در ايران میديدندی
و به اين
ترتيب سلطنت
تركان مغول
در ايران
آغاز شد كه به زودی
عراق را نيز
ضميمهی
قلمرو خويش
كرده خلافت
عباسی را به
بايگانی تاريخ
سپرد.
كارگزاران
و وزیران
صلاحانديش
و باتدبير
ايرانی به
زودی
اربابان ناخواسته
و زوركی مغول
و ترک را برای
تمدنپذيری
و رهاسازی
راه و رسم
بيابانی
آماده
كردندی و چيزی
نگذشت كه
همان رسم
پذيرش اسلام
و زبان و فرهنگ
ايرانی توسط
مغولهائی كه
ب رمسند
پادشاهی مینشستندی
مرسوم گرديد
و اباقاخان
پسر هولاكوخان
رسما مسلمان
شده نام احمد
برخود نهاد
(احمد تكودار).
جانشينان
اينها تا
پايان دوران
ايلخانی
فارسیزبان
شده با تمدن و
فرهنگ اصیل
ايرانی
خوگير شدندی،
تا جائی كه
ياد گرفتند
كه رونقبخش
تمدن و فرهنگ
و ادب ايرانی
باشندی و
زبان شیرین
فارسی را
ترویج
نمایندی. در
اين زمينه
كافی است كه
به سياههی
بلندبالای
آثار
سخنوران،
تاريخنگاران،
دانشمندان و
هنرمندان
دوران يك و
نيم قرنهی
سلطنت
مغولان و
ايلخانان بر
ايران نظری
بيفكنيم، يا
دست كم
نامهای
پرآوازهی
بزرگانی كه
در اين عرصهها
كميت راندند
را به ياد
بياوريم.
چهارمين
دورِ خیزش
بزرگ طوايف
وحشی ترك به
همراه تيمور
گوركانی
آغاز شد و
چنانكه میدانيم
تيمور پيش از
لشكركشی به
درون ايران
زبان و ادبيات
ايرانی را
فراگرفته
بود و در اينباره
داستانها در
دست است.
تيموریها
به نوبهی
خود چنان در
تمدن و فرهنگ
ايرانی حل
شدند كه در
آينده فرهنگ
و ادبيات
ايران را به
شبه قارهی
هند بردند و
سلطنت دراز
مدتِ
تيموريان
هندوستان را
بنياد
نهادند كه
زبان رسميش
فارسی بود و
صدها اثر
ارزشمند
فارسی از
دورانشان در
دست است و از
دربارهايشان
كه رسوم
شاهان باستانی
ايران در
آنها معمول
بود
داستانها در
كتابهای
تاريخی
هندوستان كه
عموما به
زبان فارسی است
بازمانده
است كه
بارزترينش
اكبرنامه است.
تنها كس از
شاهان
تيموری هند
كه زبانش تركی
و ادبش فارسی
بود بابر بود
(بنيانگذارِ
سلطنت
تيموری هند).
فرزندان او
عموما فارسیزبان
شدند، و هيچ
چيزی از
ميراث ننگین
تركی برای
تيموریهای
هند باقی
نماندی.
همراه
با تشكيل
دولت صفوی يك
خیزش بزرگ
ديگر از
قبايل و طوايف
وحشی ترك به
درون ايران،
اينبار از
جانب غرب و از
بيابانهای
آناتولی رخ
داد. همين تازهواردانِ
بيابانی
بودند كه هفت
طايفهی
مشهور
قزلباش را
تشكيل دادند.
به دنبال آن، تحريكات
شاه اسماعيل
در كشور
عثمانی و سپس
خصومت و
جنگهای
درازمدت
عثمانی و
ايران آغاز
شد، نيمهی
غربی
آذربايجان و
سپس بخش اعظم
كردستان به اشغال
عثمانیها
ترک درآمد،
جريان تاريخ
و نقش
تأثيرگذارندهی
زبان و فرهنگ
ايرانی در
منطقه متوقف
گرديد، مهاجرتهای
مداوم طوايف
وحشی ترك از
آناتولی به
درون ايران
توسط
قزلباشان
تشويق شد، در
آذربايجان و
اران و شروان
عنصر ترك در
اكثريت قرار
گرفت و چيزين
نگذشت كه اين
سرزمينِ
ايرانینشين
تغيير ماهيت
داد و زبان
تركی زبان
مسلط در اين
منطقه از
ايران
عزیزمان شد.
ما نمیدانيم
كه در دوران
صفوی، به
خصوص در
دوران اشغال
درازمدت
آذربايجان و
اران و شروان
توسط عثمانیها
ترک چه انبوهی
از جماعات
ترك به درون
آذربايجان و
اران و شروان
یورش کرده
اندی و
بوميان
آذربايجان در
چه وضعيتی
كشتار يا
رانده میشدهاندی
و
بازماندگانشان
در چه وضعيتی
خود را مجبور
ديدهاند كه
زبانشان را
تغيير دهند
تا بتوانند
به زندگی
ادامه بدهند.
همچنانكه
ديگر نمیتوان
پی برد كه چه
نسبت از
جمعيت كنونی
آذربايجانِ
تركزبانشده
از بوميان
تغيير زبانداده
و چه نسبتشان
از تركان
مهاجرند.
كوتهسخن
آنكه تا
اوائل قرن
پنجم هجری كه
دستهئی از
اوغوزهای
وحشی وارد
آذربايجان
شدندی هيچ
عنصر ترك در
آذربايجان و
اران و شروان
نمیزيسته است
و جمعيت
سراسر اين
سرزمينها را
مردم بومی از
نوادگان
ايرانيانِ
باستانی و
همچنين عربهای
ايرانیشده
تشكيل میدادهاند
(كه اين دومیها
به همراه
فتوحات
اسلامی وارد
آذربايجان شده
ماندگار و
محلی شده
بودند). گويش
آذری كه از گويشهای
زبان ايرانی
باستانی
بوده، هنوز
در مناطقی از
آذربايجان
قابل
بازشناسی
است و جالب
است بدانيم
كه با گويش
لارستانی كه
در انتهای
جنوب ايران
است مشتركات
بسيار دارد.
(شادروان
احمد كسروی
كه خود
آذربايجانی
تركزبان
بوده پژوهش
ارزندهئی
دربارهی
گويش آذری
انجام داده
كه در كتابچهئی
با عنوان
«آذری يا زبان
باستان
آذربايجان»
انتشار
يافته است و
دلیل مسندی
بر این گفته.)
جماعات
ترك نادان،
هرچند كه در
ابتدای
ورودشان به
ايران حالت
جماعات
مهاجم و
غارتگر را داشتند
و خسارتهای
تاريخی
جبرانناپذيری
به ايران و
ايرانی زدند
و تخريبها از شهرها
و مراكز
تمدنی و كشتارها
از مردم
ايران كردند
(كه در
گزارشهای
تاريخی باز
نموده شده
است) ولی به زودی
ايرانی شدند
و امروزه يكی
از سه قوم
بزرگ تشكيل
دهندهی ملت
واحد
ايرانند، كه
سابقهی
اسكان
نخستين
طوايفشان در
ايران (اگر
تركزبان
مانده باشند)
به حدود ٩ قرن
میرسد و در
بيش از هشت
قرن از اين
زمان طولانی
(جز دوران
زنديه و پهلوی)
سلطنت از آنِ
ايشان بوده
است و همواره در
فراز و نشيب
رخدادهای
سياسی و
اجتماعی ايران
سهيم بودهاندی.
گفتم
كه آنچه مرا
به نوشتن اين
نامه واداشت
مقالهی
آقای رزمی
بود. مقالهی
آقای رزمی
اگر به يك
زبان غربی در
يكی از
نشريات غربی
نشر يافته
بود، شايد
برای غربیهائی
كه با تاريخ و
گذشتههای
ايران
آشنائی
ندارند جالب
مینمود. ولی
برای ايرانیها
به زبان
فارسی نوشتن
و از چيزهائی
چون «ملت آذربايجان»
و «مسئلهی
ملی
آذربايجان»
سخن گفتن،
جای تأمل و
كنكاش دارد.
من آقای رزمی
را نمیشناسم،
ولی از
اشاراتی كه
در زيرنويس
دادهاند
معلوم میشود
كه اهل دانش،
دارای
مطالعه و اهل
قلمند و شايد
در ايالات
متحدهی
آمريكا میزيندی.
اما عنوان
نوشتارشان
مرا متعجب
كرد كه شخصی
با مطالعه و
اهل دانش
مطالبی اينگونه
بر قلم
بياورند.
هركس
عنوانِ مقاله
را ببيند بیدرنگ
از خود میپرسد:
مگر مردم
آذربايجان
يك ملتاند
كه مسئلهئی
به نام مسئلهی
ملی داشته
باشند؟ اگر
يك ملتند در
چه زمانی از
تاريخ دارای
دولت مستقل
بودهاند؟
مرزهای
كشورشان در
كجاها بوده و
با چه كشورهائی
همسايه بودهاند؟
از چه هنگامی
كشورشان
ضميمهی
ايران شده
است تا اكنون
مسئلهی ملی
داشته
باشند؟
مسئلهی
ديگر در اين
مقاله آن است
كه آقای رزمی
میگويند:
«اين مقاله
بيشتر
روشنفكران
فارس را مورد
خطاب قرار میدهد».
پرسش آن است
كه چرا آقای
رزمی فقط
روشنفكران
فارس را مورد
خطاب قرار
دادهاند و
نه روشنفكران
سراسر ايران
را؟ مگر مردم
فارس با آذربايجان
همسايهاند
يا
روشنفكران
فارس با مردم
آذربايجان
مشكل دارند؟
يا اينكه فقط
روشنفكران
فارس از وضع
آذربايجان
بیخبرند و
مردم ديگر
استانهای
ايران همه
چيز دربارهی
آذربايجان و
مسائل
آذربايجان
میدانند؟
چرا
روشنفكرانِ
كردستان و
همدان را
مورد خطاب
قرار ندادهاند
كه همسايههای
آذربايجانند؟
اين پرسشها
كه از خودم
كردم يادم
آمد كه پانتركيستهای
شووينيست
آذربايجان
به ايرانیهای
فارسیزبان
میگويند
«فارس». يعنی
اسم آستان
فارس را برای
ايرانیهائی
بهكار میبرند
كه زبانشان
زبان ملی
ايران است نه
يك زبان محلی
و به همدانیها
و اصفهانیها
و خراسانیها
و كرمانیها
و تهرانیهای
فارسیزبان
هم «فارس» میگويند.
حتما
افغانستانیها
و
تاجيكستانیها
و ازبكستانیهای
فارسیزبان
نيز در قاموس
اينها «فارس»
هستند. البته
كه شخصی اهل
دانش و
مطالعه و قلم
همچون آقای
رزمی میدانند
كه «فارس» يك
سرزمين است،
و امروزه يكی
از استانهای
ايران است
مثل همدان و
اصفهان و كرمان
و كردستان و
آذربايجان و
خراسان و جز
آنها. ولی چرا
اسم سرزمين
را بر آدمها
اطلاق كردهاند،
اين جای
سؤالی دارد
كه هيچگاه
پاسخ نخواهد
يافت. ديگر
اينكه ايشان
از «ساير ملل
ساكن در
ايران» سخن
گفتهاند.
مگر «ملت
ايران» از چند
ملت تشكيل
شده است؟ مگر
ايران از
اتحاديهی
چند كشور
تشكيل شده
است كه دارای
«مللِ ساكن در
ايران» بوده
باشد؟ اين
ملتهای فرضی
كشورهايشان
چه نامهائی
داشتهاند و
مرزهای
كشورشان كجا
بوده و با
كدام
كشورهای
فرضی همسايه
بودهاند؟
عبارتها
هشداردهنده
و نگرانكننده
است. با هم
بخ |